X
تبلیغات
ن و الــــقــلـــم
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
نمی دانم چه بگویم 
ازغروب آفتاب 
یامرور زمان 
ازرفتن خورشید 
یاامدن ماه 
ازرفتن هر روز قدیمی 
یاآمدن هر روز جدید
اما! ...   
امروز باید 
ازفتن دوستان صحبت کردو
آمدن غریبه ها...
ازرفتن معرفت وآمدن بی مرامی ها
از آن چیزی باید صحبت کرد
که دلت باتوسخن می گوید
بایدازفردا بگویی 
از فردایی که دیروزش را به انتظار گذراندی
به انتظارکسی که باتوست 
اما!...
توهمچنان منتظرش هستی
چه سخت است!......
.....
کسی را که دنبالش میگردی 
سالهاست درکنارتوست
وهمچنان مواظب توست
چه سخت است عزیزت!...
مراقبت باشد وتو...
با غرور دم از بزرگی ات بزنی و بگویی....
خودم مراقبم ....
و باز...
او مراقبت باشد
 از آنی باید گفت.........
 که سالهاست می خواهد ما درباره او بگوییم 
اوست تنها عزیزم!
کاش می شد یک بار دگر او را ببینم
نه در خواب...
بلکه در بیداری 
نه در غفلت... بلکه در هوشیاری
در آن دم که به فکرش هستم
در آن دم که قلبم با اوست
اما!...
انگار این حرف یک آرزوست
فقط میتوانم او را در خواب ببینم
یا شاید...
بگذریم
او سال هاست منتظر ماست
و گمان میکنیم ما منتظر او هستیم
و هنوز...
او منتظر است. 


هجرفراق

خدایاخسته ام ازمکردنیا

زبس که مانده ام تنهای تنها

زهجران رخ فرزند زهرا

دگر دل کنده ام از مهردنیاش

خداوندا دلم راشادمان کن

ظهورحضرتت راساده ترکن

ببینم من دمی خورشید رویش

بمیرم بعداز آن درپیش کویش